پرینت

خاطرات تور آزمون های بین المللی، استانبول، ژولای ٢٠١٣، مرداد ١٣٩٢

نوشته شده توسط مهندس عباس پورفرخی در . نوشته شده در ثبت خاطرات سفر استانبول

 اطلاعات اولیه سفر:

تاریخ رفت: یکشنبه 21 ژولای 2013 برابر با 30 تیرماه 1392 -- ساعت پرواز: 3:20 بامداد -- نوع پرواز: هواپیمایی ترکیش ایرلاین

همراهان: محمد رضا احمدی راد، هما پور نعیم، امیر عباسی نژاد، مصطفی رسول پور، مجید سعادت، سامان فلاح همگی از مشهد و علی توکلی از یزد و رسول جمشیدی نیا از کرمانشاه که هر دو تا شون پس از اومدن به تهران با پرواز های تهران میان و توی فرودگاه آتاتورک استانبول به ما ملحق میشن.

 i3center Istanbul 01 2e901

قبل از سفر:

همه خاطرات قبل از سفر رو نمیتونم تعریف کنم. هزار و یک اتفاق و اضطراب بوده، کلی اتفاق پس و پیش و همزمان که هر کدومشون منو تا مرز نیم سکته جلو برد. چون بچه ها ثبت نام و اعلام حضور قطعیشون در این سفر با هم هماهنگ نبود برای گرفتن بلیط و هتل خیلی اذیت شدیم. یک هفته قبل از سفر یه جلسه هماهنگی و آشنایی بین بچه های تور در دفتر مرکزی مجتمع انفورماتیک بین الملل برگزار کردیم تا قبل از جلسه به خاطر گرون بودن پرواز های ترکیش ایرلاین از مشهد به استانبول،

تصمیم گرفته بودیم با بچه ها بریم تهران و از اونجا با پرواز های ایرانی بریم استانبول، توی این چند روز گذشته هم کلی با آژانس های تهرانی برای گرفتن انواع بلیط های پرواز های ایرانی به استانبول مذاکره کرده بودیم اما روز جلسه پس از گفتن مزایا و معایب رفتن به تهران و سپس به استانبول و یا پرواز مستقیم از مشهد به استانبول، رای گیری نهایی مشخص کرد که همه به خاطر خستگی کمتر و کاهش نگرانی، دوست دارند با پرواز مستقیم از مشهد برن تا استانبولف پس افتادیم دنبال پرواز مستقیم. با چند تا آژانس صحبت کردیم هیچکدومشون 7 تا بلیط خوش قیمت نداشتند قیمت بلیط روی مرز یک میلیون سیصد هزار تومان میچرخید.

و هر لحظه بالاتر میرفت و از همه بدتر اینکه بلیط به تعداد پیدا نمیشد. از اون بدتر اینکه تا بلیط اوکی نمیشد نمیتونستیم هتلی رو که انتخاب کرده بودیم رزرو قطعی کنیم همه چیز به هم وابسته شده بود از اون طرف علی از یزد و رسول از کرمانشاه قرار بود با یه فاصله کم قبل از ما برسن فرودگاه استانبول تا به ما ملحق بشن، اونا هم نمیتونستند بلیطشون رو عوض کنند پس هر جوری بود ما باید برای یکشنبه صبح بامداد پرواز میکردیم به استانبول

 

روز سه شنبه (شیش روز قبل از سفر) اول صبح سریع رفتم دفتر مرکزی هواپیمایی ترکیش ایرلاین توی خیابون احمد آباد مشهد، از قبل قصد داشتم رابطه ای بین این شرکت هواپیمایی و هتل مجلل درویشی (چون من همزمان مدیر مارکتینگ هتل مجلل درویشی هم هستم) برقرار کنم اونجا با خانم حسینی مدیر بازرگانی دفتر ترکیش مشهد آشنا شدیم و ایشون قول داد بتونه علاوه بر تهیه 

 حمد رضا و هما و امیر از تقریبا 2 ماه قبل برای آزمون های مایکروسافت MCSA 2008 ثبت نام کرده بودند توی دفتر بین الملل هر کدومشون باید سه تا آزمون میدادند  اما مجید و سامان تازه یک هفته هست که کارای حضورشون رو اوکی کردند اون دو تا هم آزموی درد سر رجیستر آزمون هاش انجام شد ن های سیسکو میدن CCNA که یک آزمون بیشتر نیست. و مصطفی هم آزمون های مایکروسافت میده ولی MCITP 2008 که باید 5 تا آزمون بده، 

 توی هفته ای که گذشت ثبت نام آزمون های مجید و سامان و علی که هر کدوم یه آزمون داشتند انجام شد مصطفی هم با اینکه 5 تا آزمون داشت باما یه رازی هست که هنوز نتونستیم به محمد رضا و امیر و هما بگیم

شروع سفر:

یکشنبه 30 مرداد و 21 جولای 2013 ساعت 12:30 بامداد رسیدم فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد، نرسیده به فرودگاه خانم جمالیان زنگ زد و مشخص شد با پویا حسن نژاد از طرف دفتر مرکزی بین الملل برای بدرقه بچه ها اومدن فرودگاه، طفلی ها اونا هم امروز خیلی اذیت شدند. خودم هم حال روحیم اصلا" خوب نیست، هنوز نرفته دلتنگ همسرم، مهدیه و مهراد هستم. اضطراب های این سفر هم که تموم شدنی نیست.

وارد سالن پروازهای خارجی که شدم امیر عباسی نژاد با خانواده اومده فرودگاه، محمدرضا با خانومش و چند تایی از بستگانش، مجید با مامان و باباش و فکر کنم مادربزرگش، سامان هم با باباش اومده بود. خانم هما پور نعیم هم فکر کنم با برادرش اومده بود. با تک تک خانواده ها حرف زدم، اطمینان خاطر دادم که نگران بچه ها شون نباشن و فقط برای موفقیت و سلامت ما دعای خیر کنند که خیلی محتاج دعاشون هستیم. از بچه های بین الملل (پویا و مندی) هم خداحافظی کردیم و از گیت بازرسی بدنی رد شدیم. هفت تا بلیط رو یک جا دادیم تا صندلی هامون کنار هم باشه، کارت پرواز رو هم گرفتیم و پس از مهر کنترل پاسپورت، رفتیم گیت پرواز، اونجا همه بچه ها به غیر از خانم هما که موفق نشده بود از بانک حواله دلار دولتی بگیره، رفتند و از باجه بانک ملت داخل سالن پرواز، دلارهاشون رو گرفتند همه منتظر بودیم تا لحظه پرواز، خانم هما به شدت خوابش می اومد براش یه صندلی راحتی پیدا کردیم که بتونه استراحت کنه تا زمان پرواز

بلاخره راس ساعت مقرر از آخرین گیت بازرسی هم رد شدیم و سوار هواپیما شدیم هواپیمای خوبی بود شیک و مجهز

سعی کردم بخوابم، خیلی خسته ام هم جسمی و هم روحی، خدا این سفر رو به خیر کنه، هنوز کلی دغدغه و نگرانی مونده که حل نشده، این سفر پر از مخاطره های جدیده

 

i3center Istanbul 01 2e901

 

خاطرات روز چهارم سفر:

 

امروز چهارشنبه است ٢٤ ژولای برابر با دوم مرداد

رسول امروز بلیط برگشت داشت ساعت ١١ صبح، با ماشین ترانسفر هماهنگ کردیم که حدود هفت صبح برسه جلوی درب هتل، دیشب هم چند بار با رسول هماهنگی کردم، خیلی مرد راحتیه، با اینکه موقع اومدن به استانبول به خاطر دیر رسیدن به فرودگاه از پرواز جامونده بود اما بازم برای پرواز برگشت غصه ای نداشت و پیشنهاد میداد بگو ماشین ترانسفر ساعت ٩ یا ١٠ بیاد، حالا پروازش کی هست؟ ساعت ١٠:٣٠ من که از نگرانی آروم و قرار نداشتم آخه فرودگاه آتاتورک استانبول روی پرواز های خارجی خیلی سخت گیره و حداقل باید دو تا سه ساعت قبل پرواز فرودگاه باشی تا برات مشکلی پیش نیاد.

دیشب ساعت موبایلم رو روی ٦:٣٠ صبح کوک کردم و قبل از زنگ موبایل خودم بیدار شدم، درب اتاق رو باز گذاشتم تا اگه از اتاقش بیرون اومد بفهمه من بیدارم و منتظرش هستم.

نزدیک ساعت ٧ اومد در اتاق ما و گفت از ریسیپشن هتل بهش زنگ زدن و گفتند که ماشین ترانسفر اومده توی لابی منتظره، ساکش رو گرفتم و بهش گفتم من راننده ترانسفر رو مشغول میکنم تو برو سریع صبحانه هتل رو بخور و بیا، بعد ده دقیقه اومد لابی و باهاش خداحافظی کردم و اطلاعات لازم برای ورود به فرودگاه آتاتورک و چگونه پیدا کردن لاین پروازش رو بهش گفتم. سوار ماشین شد و به سلامتی رفت، مرد نازنین و دوست داشتنی بود، بعد رفتنش مجید و سامان (هم اتاقی هاش) گفتند عینک دودی که دیشب خریده بوده و کلی هم ذوق داشته به خاطر این خریدش، توی اتاق جا گذاشته، اینم از رسول

برگشتم اتاق، علی بیدار شده بود، بهش گفتم حدود ساعت ٨ صبح میریم صبحانه، تا اون موقع گشتی توی وب و فیسبوک زدم و ساعت ٨ رفتیم رستوران صبحانه خوری هتل، امروز با علی، میکس میوه رو امتحان کردیم، تکه های تازه میوه بود، جاتون خالی بد نبود، چند دقیقه بعد سامان و مجید هم اومدن، بعد علی آقای فکور اومد و بعد هم محمدرضا و امیر و مصطفی، مجید کمی دل درد داشت که خدا رو شکر بهتر شد.

i3center istanbul 02 46b23

بعد صبحانه با امیر که یه امتحان از بچه ها عقب افتاده بود به سرعت رفتیم تست سنتر، قبلش قرار شد سامان و مجید برن آخرین خرید و سوغاتی گرفتن هاشون رو انجام بدن چون اتاقشون رو باید ساعت ١٢ تحویل میدادیم، بهشون گفتم وسایلشون رو بیارن اتاق من و با خیال راحت برن خرید، من و امیر هم به سرعت رفتیم تست سنتر

امیر توی سالن انتظار نشست و من رفتیم پیش خانم سیشیل، طفلی آزمون امیر رو برای ساعت ٩:٣٠ صبح اوکی کرد و بعدش هم آزمون های آخر هما و محمدرضا رو اسکچوئل کرد، خیلی سیستم و نرم افزارش رو دستکاری کرد تا زمان باز بشه برای ثبت آزمون بچه های ما، بلاخره اوکی شد آزمون محمد رضا و خانم هما افتاد عصر

امیر رفت سر جلسه و خدا رو شکر یک ساعته اومد بیرون و خبر قبولیش رو داد، با خوشحالی برگشتیم هتل، علی با آقای فکور رفته بودن استانبول گردی، سامان و مجید هم کمی خرید کرده بودند و داشتند اتاقشون رو آماده تحویل دادن میکردند، ساکشون رو آوردن اتاق ما و من کارت های اتاقشون رو بردم پذیرش برای تحویل اتاق، چون از مینی بار داخل اتاق استفاده کرده بودن مجبور شدیم ٢٥ لیر بدیم، چقدر گفتم هرچی میخواهید از بیرون بخرید و از خوراکی های داخل مینی بار استفاده نکنید.

ساعت 1 ظهر با محمدرضا و مصطفی و خانم هما اومدیم تست سنتر، مصطفی آخرین آزمونش رو باید میداد ساعت ١٣:٣٠ رفت داخل و یک ساعت بعد هم اومد بیرون، ماشالله این آخری رو هم که سخت ترینش بود پاس کرد. حالا مصطفی MCITP 2008 داره

بعد از بیرون اومدن مصطفی، نوبت آزمون های محمد رضا و خانم هما شد اونا رو بردم تا اتاق آزمون و تحویل خانم سیشیل دادم و بهشون گفتم چون باید برای نظارت رو برگشت سفر سامان و مجید برم هتل، اون دوتا خودشون برگردند.

با مصطفی برگشتیم هتل، مصطفی رفت اتاقش استراحت، منم رفتم اتاق هیچ کس نبود، بعد از چند دقیقه سامان و مجید و امیر اومدن، رفته بودن نهار، ساعت نزدیک ٤ بود، برای اطمینان زنگ زدم به آقای توماج تورلیدر آژانس و خواستم بپرسم دقیق کی ماشین ترانسفر میاد دنبال بچه ها، که اون با کمال ناباوری بهم گفت ساعت ٢ ماشین ترانسفر اومده چون کسی نبوده رفته و دیگه هم برنمیگرده، وای تا چند دقیقه خشکم زده بود من توی منطقه آسیایی استانبول که کلی فاصله داره تا فرودگاه آتاتورک، چه جوری این دو تا بچه رو برسونم فرودگاه

سریع ساک و بندیل بجه ها رو برداشتم و اومدیم پایین، یه تاکسی جلوی هتل بود ازش قیمت پرسیدیم گفت ٧٠ لیر تا چهارراه آکسارای، حتما تا فرودگاه بالای ١٤٠ لیر میخواست چون هنوز وقت داشتیم تصمیم گرفتم خودم بچه ها رو برسونم.

با سرعت از هتل زدیم بیرون و از پل هوایی رد شدیم و اونطرف یه کارت الکترونیکی بلیط اتوبوس خریدم. کارت های دائیم رو خریدم که 6 لیر قیمت خود کارت بود و 9 لیر هم شارژش کرد. منتظر خط اتوبوس 19F ایستادیم تا اومد این خط تا اسکله کادیکوی میرفت. سوار شدیم و نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم سریع کشتی کادیکوی تا امینیون رو پیدا کردیم سه تا ژتون کشتی خریدم 9 لیر و سوار شدیم تا اسکله امینیون که توی منطقه اروپایی بود حدود نیم ساعت طول کشید. وقتی پیاده شدیم به سرعت دودیم تا به ایستگاه تراموای امینیون تا آکساری رسیدیم سریهع ژتون گرفتیم اونم نفری سه لیر بود سوار شدیم و حدود 20 دقیقه بعد توی ایستگاه آکسارای پیاده شدیم. چهارراه اکساری خیلی چهارراه بی درو و پیکیری هست کلی دویدیم تا از ایستگاه تراموای به ابیستگاه مترو رسیدیم سریع ژتون گرفتیم اونم نفری سه لیر بود و سوار متروی آکساری تا فرودگاه آتاتورک شدیم توی راه از نقشه ای که توی مترو زده شده بود با آیپد عکس گرفتم نقشه مسیرهای مترو و متروباس کل استانبول بود.

رسیدیم به فرودگاه، سریع رفتیم داخل و بعد از دو تا ایستگاه بازرسی بدنی، کارت پرواز هم گرفتیم و بچه ها رسوندم تا ابتدای گیت کنترل پاسپورت، اونجا دیگه باهاشون خداحافظی کردم و شماره های خونه هاشون رو گرفتم تا به پدر و مادرشون خبر بدم که به سلامتی امشب بر میگردند. پروازشون ساعت 9 شب بود احتمالا حدود 2:30 صبح میرسند مشهد

بچه های نازی بودند هم سامان هم مجید دلم براشون تنگ میشه

وقتی خداحافظی کردم ساعت حدود 7 شب بود. چند دقیقه ای فکر کردم که چه جوری برگردم هتل، آیا از همون مسیری که اومده بودیم یا مسیر دیگه ای رو انتخاب کنم؟ مسیر رفت که خیلی جالب بود بخشی رو با اتوبوس (از Kozyatağı  ا  Kadıköy)، بخشی رو با کشتی (از  Kadıköy تا Eminönü)، بخشی رو با تراموا (از Eminönü تا Aksaray) و بخش آخر رو با مترو اومده بودم (از Aksaray تا Ataturk Airport)

تصمیمم رو گرفتم با نقشه ای که گرفته بودم روی آیپد، تصمیم گرفتم مترو آکسارای رو سوار شم و یکی از ایستگاه هایی که میتونم خطمو عوض کنم پیاده شم و برم سوار خطی بشم که مستقیم میرفت تا منطقه آسیایی

سوار مترو شدم و پس از کلی دل دل کردن بلاخره آخرین ایستگاهی که میشد خط رو عوض کرد پیاده شدم یعنی ایستگاه Zeytinburnu

i3center istanbul 03 38292

 

نقشه روی ایپد رو به پلیس توی ایستگاه Zeytinburnu نشون دادم و بهش فهموندم که میخوام برم منطقه آسیایی اونمگفت باید بری سوار متروباس بشی با کلی مکافات آدرس متروباس رو پیدا کردم و بعد از خریدن یه ژتون 4 لیری رفتم توی ایستگاه و قاطی کلی آدم منتظر موندم. تند و تند اتوبوس های سه تیکه می اومد و روی همش نوشته بود 34 و نام Mecidiyeköy  روی تابلوشون نوشته شده بود متحیر مونده بودم چون محله Mecidiyeköy توی منطقه اروپایی هست ولی من فکر میکردم این اتوبوس ها میرن تا منطقه آسیایی، شاید 20 تا اتوبوس اومد و رفت و من سوار هیچ کدوم نشدم از یه جونی پرسیدم و نقشه رو بهش نشون دادم اونم گفت درست وایسادی ولی اتوبوس بعدی که اومد خودش سوار شد و هیچی به من نگفت که من چیکار کنم. داشتم پشیمون میشدم که برگردم و با همون مترو آکساری برم و با کشتی برگردم تا هتل که یه دفعه دیدم دو نفر پشت سرم به نظر دارن فارسی حرف میزنن، برگشتم دیدم دو تا جوونافغانی هستند خیلی خوشحال شدم ازشون پرسیدم فارسی بلد هستید اونا هم گفتند اره ازشون مسیر رو پرسیدم اونا هم گفتند با هیم اتوبوس ها باید بیایی تا اخر خط و اونجا اتوبوس جدیدی سوار بشی و بری تا اونور پل و برسی به منطقه آسیایی

با هم سوار اتوبوس بعدی شدیم غلغله بود و به زور جا شدیم توی همون شرایط با هم حرف میزدیم دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده دانشگاه صنعتی استانبول بودن یکیشون رشته ژئوفیزیک و دیگری رشته مهندسی فیزیک، هر دو ملیت افغانی داشتند اما سالها در مشهد زندگی کرده بودند و همه محلات مشهد رو میشناختند منم چون چند روز در هفته رو توی محله همون ها در مشهد تدریس میکردم باعث شد زود با هم صمیمی بشیم اسم یکیشون یحیی بود و دومی رو یادم نمیاد تا اخر خط با هم حرف زدیم بعد که پیاده شدیم اتوبوس بعدی رو نشونم دادن و گفتند که باید چه ایستگاهی پیاده بشم و از اونجا باید سوار مترو جدیدی میشدم تا جلوی هتل که ایستگاه مترو داشت. از هم خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس جدید شدم خط 34z

اتوبوس که راه افتاد از روی پل ارتباطی منطقه آسیایی با اروپایی رد شد خیلی صحنه های زیبایی بود.

i3center istanbul 04 ee9b8

با اتوبوس تا ایستگاه "اوزون چایر" اومدم از اونجا باید ایستگاه مترو رو پیدا میکردم بدون پرسیدن سعی کردم از جی پی اس آیپد استفاده کنم و جواب داد و تونستم پس از مقداری پیاده روی ایستگاه مترو رو پیدا کنم مرو خیلی عجیبی بود فکر کنم شاید بیش از 50 متر زیر  زمین بود منتظر موندم تا مترو به سمت توبوس تا کادیکوی

کشتی تا امینیون

تراموا تا اکسارای

مترو تا فرودکاه

طبقه دوم، پرواز خارجی، چک بلیط و کنترل پاسبورت و اخذ شناره خانواده که بهشون زنک بزنم

توی مترو تصویر خطوط برگشت

تصمیم ریسک استفاده از خط مستقیم، مترو باس، دوست افغانی، یحیی، خط ٣٤ بعدش ٣٤ زی، بعدش مترو توی زمین بعدش کوزاتا

کوفته و خسته رسیدم

بازی برسبولیس

شام بیرون بیش جعفر، اسنش جاهد، عکس یادماری

روز پنجم ----- بنجشنبه

کرفتن رگ بام بعد از مدتها، ناله زدن ها، با علی صبحانه، حلوا و هیج جیز جدید بر نداشتم

همه اومدن، خبر قطعی ٢٠١٢، تماس با مشهد شارز کارت، ٦ پوند کارمزد، خرید مصطفی، پرشدن تست سنتر، اومدن پیش سیشیل تعین تایم امیر و هما و درخواست تایم فردا برای انیر و محمدرضا

برداخت روی سیستم

کادو مدیر سیشیل

برگشت هتل، جک اوت اتاق و اخذ اتاق جدید 

٥٠٩

٢٢ لیر کلاه و مغز بادام

چنج دلار و اومدن تست سنتر و قبولی امیر

 روز اخر

امروز جمعه است ٢٦. ژولای و روز آخر سفر

امیر و مصطفی و محمد رضا هر سه آزمون آپگرید 2008 به 2012 دارند. ٨ صبح رفتم صبحانه خوری و سعی کردم چیزهایی جدید رو برای خوردن تست کتم اما خیلی هم نشد، چون بعضی غذا های اون ها اصلا به مذاق ما خوش نمی اومد.

یک ربع بعد بقیه بچه ها اومدن، سریع صبحانه رو خوردیم و از هتل زدیم بیرون، کمی بعد از ساعت ٩ صبح رسیدیم تست سنتر و بعد از صحبت و هماهنگی با خانم سیشیل، محمد رضا و امیر رفتن داخل اتاق آزمون و تا آزمون یکی از اونها تموم نمیشد صندلی خالی برای آزمون مصطفی باز نمیشد، من و مصطفی توی سالن تست سنتر نشستیم و مصطفی تست کار میکرد و منم در حال نوشتن بخشی از خاطرات. خیلی حوصله نوشتن ندارم. از دیروز سطح انرژیم حسابی پایین اومده. خیلی خسته و بی حوصله شدم. دلم میخواد زودتر برگردیم. دلتنگ خانواده شدم

حدود ساعت ١٠:٣٠ صبح محمد رضا اومد بیرون و خدا رو شکر قبول شده بود، مصطفی به جای اون رفت داخل و بعد از مدتی امیر هم اومد بیرون اونم قبول شده بود و بعد از 45 دقیقه مصطفی هم اومد و اونم قبول شده بود، خدا رو شکر شدن سه نفر MCSA 2012 

واسه خداحافظی آخر رفتم پیش خانم سیشیل و تشکر کردم بابت همه زحماتش، انصافا خیلی توی این مدت کمکم کرده بود

بعد از خداحافظی با سیشیل، قرار شد اول با بچه ها برگردیم هتل و ساک و وسایلمون رو جمع کنیم بعدش با خیال راحت بریم واسه خرید سوغاتی

با تور لیدر آژانسی که ازش هتل گرفته بودیم هماهنگ کردیم که ماشین ترانسفر به فرودگاه ساعت 5 عصر بیاد دنبالمون، اونم گفت باشه اما مسئولیت دیر رسیدن به فرودگاه رو باید قبول کنید که ما هم قبول کردیم.

سریع برگشتیم هتل و وسایل رو جمع کردیم و اومدیم توی لابی و اتاق ها رو check out کردیم. وسایلو ساک ها رو هم دادیم به هتل که نگهداری کنند با بچه ها سریع  اومدیم بیرون و بعد از گذشتن از پل هوایی سریع یه تکسی گرفتیم و به راننده گفتیم میخواهیم بریم فروشگاه MMM Migros اونم گفت فروشگاه میگروسی که توی محله آتوشیر (یکی از محلات مسکونی معروف در منطقه آسیایی) که من بهش گفتم نه همون فروشگاهی که کمی چلوتر هست و مستقیم برو وقتی فهمید که ما کجا رو میگیم خیلی عصبانی شد آخه اون فروشگاهی که ما میگفتیم طبقه زیرین یه مجتمع تجاری بزرگتر بود که اسم اون مجتمع Outelet راننده هم عصبانی بود که چرا اسم مجتمع بزرگتر رو نگفتید و اسم یه فروشگاه این مجتمع که در طبقه زیرین هست رو گفتید. بالاخره 10 لیر گرفت و ما رو جلوی فروشگاه پیاده کرد. وارد مجتمع شدیم حداقل 4 طبقه بود و کلی برند اونجا فروشگاه داشتند با بچه ها قرار گذاشتیم از هم جدا بشیم و راس یک و نیم ساعت دیگه جلوی درب خروجی هم دیگه رو ببینیم.  جدا شدیم و حالا من موندم و کلی ادم که باید براشون سوغات میخریدم کلی توی فروشگاه ها گشتم خیلی انتخاب سخت بود بلاخره دو تیکه لباس خریدم ار فروشگاه LC Wakiki و فروشگاه Mandoy

وقتی سر قرار به بچه ها رسیدم هر کدوم یکی دو تکه ای خرید کرده بودند به سرعت راه افتادیم به سمت هتل. روبروی هتل مگا استور Carefour بود که تصمیم گرفتیم اول بریم طبقه دوم و آخرین نهار رو دور هم بخوریم بعدش بریم ادامه خرید. جاون خالی رفتیم رستوران Berger Kings و سفارش همبرگری به نام Whopher  رو دادیم و به سفارش امیر که فکر میکرد خیلی تشنه باشیم نوشابه Big کولا روسفارش دادیم. وقتی آوردن برامون حسابی حا حوردیم لیوان نوشابه به اندازه یه پارچ بود. فکر نمیکردیم همشو بخوریم ولی بعد از چند دقیقه ته لیوان هیچکدوممون هیچی نوشابه نمونده بود. نهار کخه تموم شد به بچه ها گفتم الان سات 3 عصر هست و باید داکثر تا ساعت 4 هتل باشید چون که ممکنه ماشین تراسفر زودتر برسه از بچه ها جدا شدم و دوباره رفتم سراغ الیباقی خرید ها.اومدم داخل فروشگاه مواد غذایی و رفتم سراغ بخش شکلات و بسکویت و قوه ها و تعدادی کیک و شکلات برداشتم و بعدش هم 4 تا بسته چای برداشتم یه دفعه یکی از خانم های فروشنده اوم و سه تا بسته لیوان ب مارک Lipton داخل سبد خرید من گذاشت به انگلیسی بهش گفتم Free هست؟ طفلی خندید و رسوند که انمگلیسی نمیفهمه و به ترکی گفت که هدیه است بقیه خرید ها رو هم کردم و ساعت شد نزدیک 4:30 عصر حسابی نگران بودم چون خودم به بچه ها گفت ه بودم 4 توی هتل باشن سریه اومدم سمت صندوق های حسابداری، از شانس بد ما همشون شلوغ بودن با اینکه فکر کنم بالای 15 تا صندوق حسابداری داشت بلاخره یه دونه رو انتخاب کردم و وایسادم توی صف یه دفعه به سبد خریم نگاه کردم وای یه عالمه شده بود عذاب گرفتم اینا رو چه جوری ببرم من که ساکم جا نداره این همه با پلاستیک خرید هم که فرودشگاه اجازه بردن بار نمیده.

به سرعت با سبد خریدم دویدم سمت انتهایی فروشگاه که محل فروختن ساک بود با کلی دودلی بلاخره یه ساک برداشتم برگشتم سمت صندوق حسابداری بخشی از کالا های انتخاب شده رو برگردوندم روی زمین چون حسابی دیر شده بود الباقی رو گذاشتم روی ریل تا صنوقدار حساب کنه منم تند تند مینداختم داخل ساک جدید خرید شده وقتی تموم شد حساب و کتاب با سرعت از فروشگاه کارفور زدم بیرون و دویدم سمت شعبه ای از LC Wakiki که سمت چپ فروشگاه کارفور بود خیلی دیر شده بود و با سرعت میدودیم تا رسیدم و از اونجا هم یه شلوار لی و یه پیرهن زنونه برداشتم و با سرعت برگشتم هتل نزدیک هتل که رسیدم دیدم گوشیم زنگ میخوره و شماره از ترکیه است حدس زدیم تور لیدر باید باشه اما وقتی رسیدم لابی هتل دیدم امیر از نگرانی اومده و از تلفن رسیپشن داره به من زنگ میزنه تا بچه ها مون دیدن همه متعجب پرسیدن که کجا بودم و حسابی نگران شده بودن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ماشین ون ترانسفر اومد راننده ترک تنها بود سوار شدیم و به سمت فرودگاه آتاتورک حرکت کردیم مسیر کمی شلوغ و پرترافیک بود و توی راه بچه ها مدام خاطرات این چند روز رو بیان میکردند آقای فکور هم همراهمون اومد تا خانومش رو بدرقه کنه. سر وقت رسیدیم به فرودگاه و از گیت بازرسی گذشتیم و بعد از خداحافظی با علی آقای فکور از قسمت کنترل پاسپورت هم رد شدیم و کارت پرواز رو گرفتیم تقریبا دو ساعت تا پرواز مونده بود با بچه ها رفتیم سراغ فروشگاه های داخل فرودگاه، انصافا" خیلی جنس دارند و تنوع زیادی هم دارند محمد رضا کمی شکلات خرید کرد و بعدش خودمون رو رسوندیم به سالن 215 که پرواز ما از اونجا بود بعد از گذشت مدتی سوار هواپیما شدیم ایرباس 321 بود انصافا" عالی بود هر صندلی برای خودش مانیتور لمسی داشت و علاوه و امکان انتخاب ده ها فیلم و موزیک که داخل سیستم موجود بود اطلاعات کاملی هم از مبدا و مقصد پرواز مداوم اعلام میکرد. 5 نفرمون توی یک ردیف بودیم. من و امیر کنار هم بودیم و سه نفر بقیه بچه ها هم کنار هم

من توی راه فیلم اکشن مرگ سخت رو دیدم انصافا قشنگ و جذاب بود

ساعت 2:30به وقت ایران رسیدیم فرودگاه مشهد، خیلی طول کشید تا ساک ها و چمدانها اومد. بیرون بچه های بین الملل منتظرمون بودن، محدثه حیدرعلی مسئول روابط عمومی، مندی جمالیان مدیر داخلی، ایمان خان احمدی مسئول وب سایت، پویا حسن نژاد مسئول فنی، خانومم، مهدیه دخترم و مهراد کوچولو پسرم بعلاوه مامان و بابا و مادر بزرگ و خواهر امیر و خانواده محمدرضا که من ندیدمشون چون زود رفتن و توی عکس یادگاری حضور نداشتن

بچه ها دسته گل گرفته بودن برای اعضای تیم و بابای امیر هم یه سبد گل خیلی زیبا گرفته بود که به من هدیه کرد. خیلی لطف داشت و مهربون بود همچنین مامانش

بعد عکس یادگاری از کلیه بچه ها تشکر کردیم و خداحافظی

این سفر هم با همه سختی هاش به پایان رسید

نمیدونم سفر بعدی بازم میتونم کنار بچه ها باشم یا نه، 

 

Web Analytics